سرم را که تکان دهم نه تو باقی خواهی ماند نه هیچ اندوه گرفته ای در گلو مغزم را خواهم خورد به همراه فنجانی چای بی تفکر اما تو هیچ وقت دیگر دست هایم را نخواهی یافت نه گره خورده. نه در جیب های دوخته به دروغ هایت... می روم ولی انگار این بار آسوده و با خیالی راحت دست هایم را به تو نشان می دهم پوچ و بی هویت...
برچسب:
نویسنده: رضا محمودی
به آسمان نگاه میکنم هر شب وستاره ای را بدرقه میکنم تا انتهای بیکران تا آنجا که دنباله اش از خط چشمان تو گذر کند ماهم گم شده است و تو به اندازه تاریکی این جهان نیستی دنباله هیچ ستارهای آسمانم را روشن نخواهد کرد ماه گمشده و در امتداد تاریکی این آسمان ستارهها برای ظهور و تنافس دست به خودکشی میزنند در این انقباض شبانه بدون ماه، آسمان امن نخواهد شد...
برچسب:
نویسنده: رضا محمودی
برچسب:
نویسنده: رضا محمودی